تبليغاتX
خاطرات من و زهرا

سلام بچه  هاخوبین، شرمنده خیلی وقته نتونستم بیام، حسابی سرم شلوغ بوده، وقت سرخاروندن هم نداشتم، البته اینترنت میام و وبلاگ دیدار عشق ام رو آپ می کنم، اما وقت خاطره نویسی و آپش رونداشتم

خب یه خبر تازه، من و زهرا رفتیم سرکار. یعنی دوهفته قبل دخترعموی زهرا که توی کلاس حسابداری باهم آشنا شدیم برام زنگ زد و گفت یه کاری هست که چون من کامپیوتر خیلی بلد نیستم نمی تونم برم تو اگه می تونی برو. من هم با بابا و مامانم حرف زدم، بابام مخالف بود اون همیشه می گه اول درس و دانشگاه بعد کار.  اما مامانم راضی بود می گه توی این دوره زمونه چه دختر و چه پسر باید بتونند روی پای خودشون بایستند و چشمشون به جیب باباشون نباشه، نه فکر کنید مامانم خسیسه ها، نه. من فکرش رو قبول دارم، بالاخره اینکه بابام رو راضی کرد تا برم سرکار، روز سه شنبه 8 مردادماه ساعت 12:30 زنگ زدند خونمون، رئیس اداره بود؛ حالا چه اداره ای بمونه.

من هم رفتم، همه ی کارمندها به جز خدمکتکار و یه نفر دیگه همه دختر بودند، بابام وقتی فهمید یه کمی آرومتر شد، ولی گفت: فکر نکنی داری می ری سرکار درس و دانشگاه رو بی خیال می شم ها، باید امسال بخوونی یادت باشه نه مثل سال قبل تنبل بازی در بیاری.

چند روزی اونجا بودم تا اینکه گفتند به یه نفر دیگه نیاز دارند، من هم از رئیس اونجا خواستم تا زهرا بیاد اون هم قبول کرد.

مگه می شه سمانه یه جایی بره و زهرا را نبره، راستش رو بخواهید بدون زهرا اصلا حوصله کار رو نداشتم اما از وقتی زهرا اومد اشتیاقم بیشتر شد، زهرا یه روز در میون میاد، روزهایی که هستش خیلی خوبه، جامون از هم دوره اما با ایما و اشاره با هم حرف می زنید، البته اگه وقت سر بلند کردن شد.

یادم رفت بگم، این آقایی که این جا کار می کنه روزهایی هستش که زهرا هست، یعنی یه روز در میون میاد اینجا،  چند روز پیش زهرا اینا نیومدند و رئیس اونجا از من خواست تا من کار زهرا رو انجام بدم، توی اتاق بغلی همون آقا بود، فضاش برام سنگین بود، خیلی زود با کارشون آشنا شدم و تونستم چندین پرونده رو بزنم، اما این وسط یه چیزی منو آزار می داد و اشکم رو در می آورد، اون هم حضور او آقا بود.

من اصلا نمی تونم با یه مرد یه جا کار کنم، اون هم از اون مردها بود، هی می اومد بالای سرم ببینه من دارم چیکار می کنم، یا کنار من می نشست، البته نه جفت جفت من ها.

من نمی تونستم طاقت بیارم، اون روز اعصابم خرد شد خواستم به رئیس بگم نمیام دیگه امانتونستم، عصرش براش زنگ زدم و گفتم اگه قراره من این کار رو بکنم دیگه نمیام، یا زهرا خودش بیاد سر کار یا من هم نمیام.

بالاخره راضی شد من برگردم سرکاری قبلی ام و زهرا بیاد سرکار خودش.

تا اینکه روز پنج شنبه اون آقا اومد پیشم و گفت: خانم ..... از اونجا اومدی بیرون چرا؟

من که می دونستم منظور از حرفش چیه گفتم: اینجا راحت ترم،

یه نگاهی به من انداخت و هیچی نگفت.

فکر کرده چی، حالم از همچین مردهایی به هم می خوره، رفته بوده پیش یکی از همون دخترهایی که اونجا کار می کنه البته ازدواج کرده؛ نشسته گفته آره من مجردم، خانواده ام فلان جا هستند، نمی دونم بچه بسان جا هستم و از این حرفها. فقط می خواسته اینو بگه که من مجردم.

خاطره زیاده باقی اش باشه واسه یه روز دیگه

روزهای خوش داشته باشید

 

دوستون دارم

 

بای تا های

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 6:16  توسط سمانه/ زهرا  | 

سلام خاطره ی قابل ذکری یادم نمیاد که بگم ویا قابل ذکر نیستند سمانه

 

خانوم هم که کلاس دارن وبنده باید جورشو بکشم حالا از شوخی گذشته

 

خیلی وقت بود آپ نکرده بودم دلم برای شماووبلاگمون تنگ شده بود از

 

همه تون ممنونم که وقت می ذارین وخاطرات ما رو می خونین ونظر

 

می دین برای تنوع این دفعه شعر گوگوش نوشتم امیدوارم خوشتون بیاد

 

چون خودم از شعرش خوشم اومد نوشتمش وگرنه فکرنکین عاشق گوگوشم

 

نه، برای من فقط سیاوش

 

چرا اینجا ننوشتم؟؟!!آخه تو خزان دلتنگی نوشتم گفتم شاید برای بعضی ها

 

تکراری بشه (برای من هیچ وقت تکراری نمیشه) شما هم می تونین به

 

خزان دلتنگیم بیایین وحرف دلتونوبزنین منتظر حرف دلتون هستم...

 

 

             *************************************************

 

با هم میشه مثل ماه درخشید

 

میشه به زمین ستاره بخشید

 

با هم میشه تو روزای ابری

 

از گم شدن خورشید نترسید

 

با هم میشه آفتاب و صدا کرد

 

خاک ومعتبر مثل طلا کرد

 

با هم میشه سنگ بی صدا رو

 

با ناز ترانه آشنا کرد

 

با هم پشت ما کوهه نمی ترسیم، نمی افتیم،نمی بازیم

 

این آواز نمی میره تا وقتی که هم آوازیم

 

بتازه،غصه تا می خواد بتازه

 

نسازه روزگار با ما نسازه

 

شب وروز طعنه دشمن دوباره

 

بباره از در ودیوار بباره

 

با هم پشت ما کوهه نمی ترسیم، نمی افتیم، نمی بازیم

 

این آواز نمی میره تا وقتی که هم آوازیم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 6:18  توسط سمانه/ زهرا  | 

سیزده به در

13 به در کجا رفتید؟؟

 

13 به در جاتون خالی ،رفتیم سفر. رفتیم کنار دریا،کنار موج آبها.

روز 12 فروردین به طرف بندرلنگه رفتیم. از راه لطیفی رفتیم چون نزدیکتر و راه بهتره. خلاصه کنار بندر پل هم ایستادیم،خواستیم سوار قایق بشیم که شانس ما قایقی نبود؛این از دعاهای مامانم بود که می گفت سوار نشید، می ترسید، می افتید تو دریا.

همون موقع یه ماشین کنار ما ایستاد،پیرزن تریپ اومده بود و خلاصه همه تیپ زده بودند که نگو و نپرس اما از زبون بد لاری شون فهمیدم که لاری هستند.توی لار مردم چه جور می گردند و وقتی پا از لار بیرون می زارن چه جوری می گردند.

خلاصه حرکت کردیم و رفتیم بندرلنگه،برای ظهر رفتیم یکی از پارکهای شهر،اما هیچ چیزش خوب نبود،آب پیدا نمی شد!!!! آب قطع بود!!! سرویس بهداشتی هم که بدتر!! ناهار را اونجا خوردیم.

آها یادم رفت توی پارک هم یه آدم عتیقه دیدیم. یه پسر توپلی با قد متوسط که ریش گذاشته بود،ریش چانه اش بلندتر بود به قول خودشون ریش بُزی،بعد هم خط خط ریشش را رنگ طلایی زده بود. حالم به هم خورد قیافه آدمیزاد روش نبود. خب معلومه که نباید مثل آدمیزاد باشه کسی که خودش رابه شکل بُِز در میاره نباید هم شکل آدم باشه. کلی به قیافه اش خندیدم خواستم ازش عکس بگیرم و بزارم تو وبلاگ واسه خنده، اما داداشم گفت نه.

وقتی نهار را خوردیم و نماز رو خوندیم رفتیم خونه دوست بابام عصر هم همگی باهم رفتیم بازار، البته بازار که نه مغازه های تو خیابونها و یه چندتا نیمچه پاساژ.

من که چیزی نخریدم،چون همه چیز از لار خریده بودم بعد هم چیزی جذابی به چشمم نخورد که بخرم اما بقیه یه کم خرید کردند.

مامانم اینا داشتند از مغازه ای که کنار یه موبایل فروشی به اسم ویبره موبایل بود خرید می کردند، پسره گوشی نوکیاn70 دستش بود و کلاس می ذاشت؛ من که ندیدمش فاطمه بهم گفت نگاه پسره داره کلاس هم می ذاره فکر می کنه خودش تنها این گوشی را داره؛ بهش گفتم صبر کن الان حالش رو جا میارم.گوشی ما هم n70 بود از توی کیفم بیرون آوردم و دستم گرفتم، خوشبختانه همون موقع داداشم زنگ زد می خواست بدونه کجا هستیم تا بیاد دنبالمون من هم بهش گفتم خودمون میاییم در مغازه دوست بابا، اونجا منتظرمون باشید.

پسره وقتی چشمش به گوشی ام افتاد سرش رو پایین انداخت و گوشی را تو جیبش گذاشت. کیف کردم فکر می کرد کیه.

روز 13 هم تا وقتی نهار آماده شد ساعت10 شد بعد هم رفتیم پارک دولت کنار دریا بود. خیلی هم هوا خوب بود. هوا ابری دریا هم آشفته حال بود و بازهم اجازه ندادند بریم قایق سواری گفتند دریا طوفانی می شه و... یه کم کنار دریا قدم زدیم یه کم توی پارک.

آهان یادم رفت بگم، خانواده ای که کنار ما نشسته بودند پسرش یه سگ خوشکل داشت، از این سگ های پشمالو؛ وای حالم بهم می خورد داشت بغلش می کرد، بوسش می داد،غذا دهنش می ذاشت خلاصه گندبازی در می آورد. ولی سگش خوشکل و با نمک و حرف گوش کن بود.

داشت از کنارمون رد می شد که صداش زدیم وگفتیم می خواهیم از سگتون عکس بگیریم می شه؟

اون هم گفت باشه. بعد به سگش گفت بشین، خیلی ناز نشست و ازش عکس گرفتیم. حالا عکسش هم براتون می زارم. عجله نکنید.

همه می اومدند و با سگه عکس می گرفتند.

بعد از نهارهم رفتیم و کمی گشتیم نزدیکهای ساعت3 بود که نم نم بارون می اومد وسایلها را جمع کردیم و توی ماشین گذاشتیم و خودمون رفتیم توی پارک. اما بارون یواش یواش تند شد یهو بارون تندتر شد همه درحال فرار بودند یکی به این طرف می رفت و یکی دو می زد می رفت زیر یه سایبون. صحنه باحالی بود انگاری سیل می اومد، بازهم از صحنه فیلم گرفتم اما دیگه همه یه جا ساکن شده بودند از سرتا پا آب می چکید خیلی باحال بود. ساعت 5/4 هم رفتیم خونه وبعد هم به طرف لار اومدیم اما تا لار بارون می اومد.

چقدر بارون اون هم کنار دریا رمانتیک بود.

13 به در ما هم اینجوری بود.

13 به در خیلی بهم خوش گذشت اما در کل 13 به درهای خودمون لاری ها بهتره، چون از روزقبل می ریم وشب در دل طبعت می خوابیم اما اونجا اینجوری نبود.

شماها 13 به در کجارفتید؟؟؟؟ خوش گذشت؟؟؟؟  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 13:38  توسط سمانه/ زهرا  | 

سلام، همین طور که قول داده بودم اومدم تا گفته ها و نقل قول های خوشکل بابابزرگم رو بنویسم.

ایشالله که به دل شما هم می شینه.البته سوءتفاهم پیش نیادا، این شعرها رو بابابزرگم نگفته، یعنی مال خودش نیست.

 

 

دلگشا بی پول زندان بلاست

هر کجا پول است، آنجا دلگشاست.

 

 

 

مکن تَرک و تازی بکن ترکِ تاز

بقدر گلیمت بکن پا دراز

 

 

ای دلا غافل دمی بر حال زارت گریه کن

دست غم بر سر زن و و بر روزگارت گریه کن

بهر دنیا خانه ای آیینه کاری ساختی

می شود ویرانه قصر زرنگارت گریه کن

 

 

آدم به وجود است

سخاوت به سجود

این حسن نباشد

مردنش بِه ز وجود

 

 

ز شوخی بپرهیز ای باخرد

که شوخی تو را آبرو می برد

 

تا همین جا برای امروز کافیه، ایشالله دفعه بعد قصه عشق دختر سلطان ترسا به حضرت علی اکبر(ع) را تعریف می کنم.

قصه ی خیلی قشنگیه فکر می کنم شما هم تا حالا نشنیده باشید.

پس منتظر باشید.

 

روزگارتان پر از شادی

زندگیتان پر از عشق

لحظه لحظه هایتان پر از دوستی.

 

دوستدار شما دوستان گل سمانه.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 9:36  توسط سمانه/ زهرا  | 

سلام

 

یه خاطره از یه روز باحال

سال سوم هنرستان بودیم، گفته بودم که رشته من و زهرا کامپیوتره.

دبیر درس تجزیه و تحلیل مان یه پروژه داده داده بود که می بایست به ادارات و شرکت ها و مؤسسات می رفتیم و از فرمهایی که در محل کارشون استفاده می کردند برای ساخت برنامه استفاده می کردیم و اینجور مسخره بازیها.

توی این فکر بودیم که کجا را انتخاب کنیم، منو زهرا یک گروه بودیم یعنی یه گروه دو نفره.

هر جا که خواستیم بریم یکی قبل از ما انتخاب کرده بود و نباید جاهای تکراری می رفتیم.

خب زهرا خانم آی کیو می دونید کجا را انتخاب کرده بود؟؟ وقتی به دبیرمون گفتیم زد زیر خنده اما گفت نه خوبه با اونجا هم باید آشنا بشویم.

خب چرا می زنی می گم ؛ اداره امور عشایر.

راستش هنوز نمی دونستیم کجاست . فکر می کنم روز چهارشنبه بود که بعد از کلاس قرار شد بچه ها هر کدومشون بروند شرکت ها و اداراتی که مد نظرشون بود. ما هم آژانس گرفتیم و رفتیم.

ما که نمی دونستیم کجاست بیچاره راننده آژانس خودش پیدا کرد و ما را برد.

برای اینکه می دونم بعضی ها کنجکاوی شون گل می کنه و می خواهند بدونند این اداره کجاست بگم که قبل از فلکه امام رضا(ع) همون طرفها.

خب سرتون رو درد نیارم .

ما رفتیم، رفتیم پیش یکی از آشناها، گفت که آقای رئیس مهمون دارند منتظر بمونید.

ما هم خواستیم از وقت استفاده کنیم، نوار را برداشتم و گذاشتم توی واکمن، گفتم زهرا یک دو سه بگو ببینم ضبط می کنه؛

زهرا هم خوشکل یک دو سه کرد .

Play رو زدم اما نه پس کو صدای زهرا

دوباره امتحان، سه باره اما نه واکمنه ضبط نمی کرد.

زدیم زیر خنده، مثل دیوونه ها واکمن آورده بودیم اما کار نمی کرد.

خب چکار کنیم چکار نکنیم که به این نتیجه رسیدیم برای یه کمی کلاس گذاشتن و مهم تشخیص دادن کارمون واکمن رو ببریم تا رئیس شون فکر کنه حالا صدایش ضبط می شه.

قبل از که بریم توی اتاق رئیس ، منو زهرا قرار گذاشتیم که به هم نگاه نکنیم، چون اگه نگاهمون به هم می افتاد دیگه نمی تونستیم جلوی خنده مون رو بگیریم.

وارد اتاق رئیس شدیم بعد از اینکه کمی در مورد کارمون توضیح دادیم ، برگه سوالاتی که از قبل آماده کرده بودیم را به زهرا دادم و اون سؤال می کرد و من هم تند تند می نوشتم، و رئیس بیچاره چقدر لفظ قلم و کتابی داشت صحبت می کرد، بیچاره فکر می کرد صداش داره ضبط می شه.

با خودش نمی گفت اینکه داره صدای منو ضبط می کنه پس چه مرگشه تندتند داره می نویسه!!!!!!!!

 

خلاصه سؤالهامون تموم شد و تشکر کردیم و اومدیم بیرون.

 

ولی نبودید تا ببینید چقدر باحال بود، وقتی قیافه آقای رئیس یادم میاد می زنم زیر خنده،

تکیه بر صندلی، کمر راست،آرام آرام سخن و لفظ قلم حرف زدنش غوغا بود.

وای که چقدر خندیدیم.

خلاصه این هم یه خاطره.

خوشتون اومد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 15:2  توسط سمانه/ زهرا  | 

سلام دوستای گلم

خیلی وقته که نیومدم وآپ نکردم. این زهرا خانوم هم تنبل تشریف دارند و نمی اد و آپ نمی کنه.

امروز اومدم راجع به سفر من و زهرا که روز پنج شنبه رفتیم تعریف کنم.

سفر یک روز و نیمه بود اما خیلی خوش گذشت. پس بهتره از اول براتون بگم.

چند روزی بود که زهرا می گفت همراه ما بیا منم به مامانم گفتم اولش فکر می کرد من الکی دارم می گم و قصدم جدی جدی نیست تا اینکه روز پیج شنبه به مامانم گفتم امروز ساعت 2 بعدازظهر زهرا میاد دنبالم (البته با خانواده زهرا) مامانم هم ناراحت انگاری می خواستم برم سفر قندهار، اشک می ریخت و می گفت به بابات می گم اجازه نده تا بری من دلم می گیره وای فردا هم روز تعطیله.

خلاصه کلی منت مامانم رو کشیدم تا راضی شد و ساعت 2:30 زهرا اینا اومدند دنبالم.

مامانم گریه.

بس گریه کرد مامان زهرا هم گریه کرد . کم کم داشت اشک منم در می اومد که رفتم توی ماشین.

چون اصولاً دختر خیلی کم رویی هستم مامان زهرا باور نمی کرد که من هم می خوام با اونها برم. به قول خودش تا سوار ماشین نشده بودی باور نمی کردم که بیایی.

اما این زهرا خانوم با نیرنگ و فریب منو برد.

گفت که خونه خاله ام کسی نیست فقط خاله ام هست و شوهر خاله ام.

بعد از چندساعتی بالاخره رسیدیم به مقصد؛ حالا که رفتیم با اجازه تون پسرخاله اش هم بود.

خدا خفه اش نکنه زهرا، داشتم از خجالت می مردم.

بااینکه خاله اش منو تا اون موقع ندیده بود اما منو شناخت.

بعد از سلام و احوالپرسی وسایل را بردیم داخل؛ بعدش هم با زهرا رفتیم پارک.

پارکشون تا خونه شون خیلی فاصله نداشت بستگی به راه رفتنمون داشت اگه تند تند می رفتیم شاید 10 دقیقه ای می شد.

اولش که رفتیم توی پارک هیچ کس نبود ، پرنده هم پر نمی زد، داشتیم قدم می زدیم که یه ماشین پراید پر از پسرها اومدند، بدجور هم نگاه می کردند،به زهرا گفتم بهتره بریم ، رفتیم از بین درخت ها تا دیگه پیدامون نکنند و از پارک بیرون رفتیم. دوباره یه ماشین اما پاترول بود و فکر می کنم سه یا چهارتایی سوار بودند.

تا اوضاع خطری نشده بود از پارک رفتیم بیرون.

در حال حرف زدن و ور زدن بودیم که از پشت سر صدایی اومد.

اولش صدای موتور بود بعد هم یه پسر جغله که می گفت : سلام، افتخار آشنایی میدید.

پسره ی پر روی بزغاله هر چی بی اعتنایی می کردیم دست بردار نبودند و پشت سرمون می اومدند و  زر زیادی می زند.

" خانوم چرا جواب نمی دید، افتخار آشنایی نمی دید؟ یه کم با هم حرف بزنیم، چرا کلاس می ذارید؟ و خلاصه کلی چرت و پرت"

یه دفعه پسره پررو گفت "خانوم من شدیداً قصد ازدواج دارم"

زهرا با عصبانیت تموم جواب داد : تو بزغاله . برو گمشو

خلاصه دعوا کردیم "مگه خود خواهر مادر نداری، بی شعور احمق و.............."

پسره ی پر رو ، رو که نبود سنگ پای قزوین بود. هر چی می گفتیم و هیچ ؛ با کمال پررویی برگشت و گفت : من صدتا از شما دخترها رو می تونم بخرم ، چی فکر کردید

خلاصه دوباره به فحشش گرفتیم.

کم کم نزدیک خونه خاله زهرا می شدیم، زهرا گفت اگه راست می گید بیایید.

گفت : چی چیه می خواهید ما را بترسونید

گفتم : اگه مردی ، جرئت داری بیا

اولش که دم از مردی و جرئت دارم می زدند، اما وقتیکه فهمیدیند اون ور تر یه قشون منتظرشون هست؛ ترسیدند و جلوی زهرا پیچیدند و گازش رو بستند و رفتند.

جاتون خالی دست به سنگ شدیم چند تا سنگ ازشون پرت کردیم.

کم کم غروب بود ، تند تند رفتیم خونه، از ماجرا هم به هیچکی هیچ چیز نگفتیم.

 

اینقدر حالم بهم می خوره از این جغله ها  که زر زر زیادی می کنند. دوست دارم اونها رو یکی یکی بگیرم و سرشون رو ازتن جدا کنم.

بزغاله من شدیداً قصد ازدواج دارم. انگاری توی آینه خودش رو ندیده بود، بز بچه ی جغله .

اما یادتون باشه، آهای پسرها همیشه با ادب و با نزاکت باشید و بی ظرفیت و بی جنبه نباشید که تا دختری رو دید بهش متلک بپرونید و تا متلک نپروندید خیالتون راحت نشه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 6:9  توسط سمانه/ زهرا  | 

سلام دوستان من زهراهستم اول از همه می خوام از دوستانی که بهمون سر می زنن ونظر می دن تشکر

 

کنم ومعذرت خواهی بابت دیر آپ کردنامون .

 

خب برم سر اصل مطلب چون از هر چه بگذریم سخن خاطرات خوش تر است:

 

صبح روز دوشنبه می خواستم با بابام بریم ثبت احوال برای تعویض عکس بنده خیلی هم عجله داشتم

 

بابام رفت بیرون و منم هر چی صبر می کردم نمی اومد منم کاسه صبرم لبریز شده بود رفتم خونه همسایه

 

مون دنبال بابام (آها نگفتم مامانم  بابام رو فرستاد خونه همسایه مون) وقتی رفتم اونجا وسراغ پدر گرام رو

 

گرفتم زن همسایه گفت من همین الان که از خرید می اومدم دیدم که بابات رفت خونه تون مگه تو خونه

 

نبودی؟! هاج وواج مونده بودم گفتم چرا، خونه بودم ولی بابام خونه نبود نمی دونم کجا رفته، مگه این جا

 

نیومد؟ بیچاره زن همسایه مون گفت این جا اومد  اما رفت خونه تون منم برگشتم خونه با کمال تعجب پدر

 

گرام رو مشاهده کردم با حالتی یه خورده عصبانی گفتم اصلا معلومه تو کجایی؟ منو سر کار گذاشتی،زود

 

باش بریم، از مامانم خداحافظی کردیم و با بابام راه افتادیم.

 

 تو ماشین به بابام گفتم خب حالا کجا تشریف داشتین؟!

 

گفت:رفتم خونه همسایه و برگشتم گفتم:کی برگشتی؟؟دیدم بابام داره بلند بلند می خنده منم که نمی دونستم

 

قضیه از چه قراره کم کم داشتم عصبی می شدم گفتم:چرا می خندی؟؟!!

 

گفت:یعنی تو واقعا منو ندیدی؟؟!!!گفتم:کی؟،کجا؟

 

 دیدم بابام عین لبو سرخ شده ومی خنده این بار خودمم خنده ام گرفته بود

 

شما فهمیدین چی شده بود؟؟؟؟!!!

 

آره،زمانی که من در خونه رو باز کرده بودم که برم خونه همسایه دنبال بابام ،پدر بنده از

 

کنار من رد شده ووارد خونه شده یعنی همزمان من خارج شدم، بابام وارد شده!!!!!!!!

 

دیشب که برای مامانم تعریف کردم همه اهل خونه مسخره ام می کردن وهی می گفتن:یعنی واقعا بابا رو

 

ندیدی؟؟؟؟؟؟وقاه قاه می خندیدن چی کار کنیم دیگه پیری و دوصد عیب !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 5:6  توسط سمانه/ زهرا  | 

ز اخلاق خوبم سوء استفاده کردند

سلام دوستای گلم، امیدوارم حال همه تون خوب باشه و همه تون خوب و خوش و قبراق باشین.

امروز اومدم اتفاقی که چند وقت پیش برام افتاد را براتون تعریف کنم؛ شاید یکی از شما هم مثل من نازک دل، مهربون ساده دل باشین و خدای نکرده توی دام یکی از بدکارها بیفتید.

باشه باشه چرا می زنی الان قضیه را براتون تعریف می کنم، پس گوش کنید؛ نه یعنی بخووونید:

اولهای مدرسه بود؛ تو خونه تنها بودم؛ اول مدرسه که می شه همه درحال خرید کیف و کفش و کتاب و دفترند؛ خلاصه من هم که امسال از خرید این جور چیزها معاف شده بودم و خونه موندم؛ موقع اذان مغرب بود که در خونه مون رو زدند...

گوشی اف اف رو برداشتم گفتم کیه؟ گفت دختر همسایه!!!!!!!!!!

دختر همسایه ای نداشتیم که با این قر وفیس حرف بزنه!!!!!!!!

یه دفعه حرف یکی را یادم اومد که می گفت دزدها با این جور کلک ها وارد خونه می شوند؛ گفتم ببخشید شما؛ گفت دانشجوهایی که تو خونه آقای .... می شینند هستم.

هنوز یه ذره ترسی داشتم؛ اما رفتم دم در؛ بعد از سلام و ... گفت : ببخشید خانوم مهمون دارم، تو خونه قند ندارم، می شه زحمت بکشید یه کمی قند بدهید؟

گفتم باشه؛ قندونش رو ازش گرفتم؛نمی دونستم در رو ببندم یا باز بزارم، گفتم زشته در راببندم، رفتم و قندونش رو پر کردم و براش آوردم، و خلاصه اسمم رو پرسید و التماس کرد که خونشون برم و از تنهایی درش بیارم و من هم یه قول سر خرمنی بهش دادم .

وقتی مامانم اومد قضیه را براش گفتم؛ گفت خوب کاری کردی؛ تازه اومدند توی این محل.

چند وقتی گذشت و دوباره اومد؛ این دفعه اومده بود زغال و تنباکو بگیره!!

وقتی حالت تعجب رو توی صورتم دید؛ گفت : خاله ام اومده خونمون، قلیونی هست، هیچی ندارم.

منم گفتم: ما هم قلیون نمی کشیم، اهل این چیزها نیستیم نه تنباکو داریم نه قلیون، شاید یه کمی زغال تو خونه داشته باشیم.

گفت باشه همین هم کافیه.

رفتم و به مامانم گفتم؛ مامانم هم پس از یک جستجوی یه ذره طولانی یه کمی زغال و یه ذره تنباکو که نمی دونم مال چه دوره ای بود (یعنی می دونم ها؛ مال تقریباً 6 یا7 سال پیش بود؛باقیمانده ای از دوستان لامردی بود) پیدا کرد و بهش دادم.

خلاصه هر روز به بهونه هایی اومد و چند بار آخر به بهونه زنگ زدن، می گفت قبض تلفن را نبردم، به خاطر همین یه طرفه شده؛ توی دلم گفتم حتماً 50 یا 60 هزارتومانی شده، اما گفت شده 4800 تومان!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من که از تعجب چشمام به سقف چسبیده بود!!!!!!!!!!!

تلفن را بهش دادم زنگی زد و رفت.

قضیه یه کمی مشکوک می زد، یعنی چطور می شه یکی 4800 تومان پول را نداشته باشه!!!!!!!!!!!!!!

اون هم یه دانشجوی دانشگاه آزادی که از شهر دیگه ای اومده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

به مامانم گفتم؛ مامانم گفت حتما بیچاره نداره خب، اما من هوز یه کمی شک داشتم، و تو ذهنم یه علامت سؤال گنده بود که داشت تاپ و توپ پاهاش رو می کوبید تو مغزم.

اما خب قول داده بودم خوش بینانه به همه چیز نگاه کنم و کردم؛ اما این بود سرنوشت کسی که به همه چیز خوش بین هست.

روزها و روزهای دیگه تکرار شد و هیچ گله ای نبود؛ اما مامانم یه ذره از دختره بدش اومد دفعه آخری که اومده بود خونمون ؛ یه تاپ تنگ و کوچولو پوشیده بود و چادر رنگی ای که سرش بود هم همین جوری روی خودش انداخته بود ؛ نصف بدنش پیدا بود؛ و یه جوری به داداشم نگاه کرد که همه با عصبانیت به او نگاه کردیم؛

 و این هم فراموشش کردم.

داداشم پرسید: این دختره کیه؟ از کجا اومده؟

مامانم قضیه را گفت؛"راستش حوصله ندارم همه چیز رو از اول بگم."

خلاصه اش کنم که می دونم داره حوصله تون سر می ره.

یه روز که مامانم داشت شل شُلو درست می کرد(این شُل شُلو یه نوع نون لاریه، دوستهای لاری ام می دونند) چند تا برداشتم و واسه اش بردم،از نوع لباسش  خوشم نیومد؛ هر چند خیلی لختی نبود اما خوشم نیومد دیگه

یه جوریم می شد، دوست داشتم زودتر بیام، اما تا می خواستم بگم می خوام برم انگاری قفل می زدن سر زبونم؛ نیم ساعتی گذشت ، یکی از دوستای دیگه اش اومد؛ اون واقعا دختر خوبی بود. نیم ساعتی نشستم و دیگه رفتم.

بابام تعجب کرده بود و یه ذره کوچولو عصبانی بود.

تعجبش از این بود که من خونه هیچ همسایه ای نمی رم و حالا که رفتم 1 ساعت نشستم و عصبانی بود که چرا خونه دانشجوها.

خلاصه به بابام این اطمینان را دادم که دخترهای خوبی اند؛ و من چه ساده که فکر کردم کسی که توی خونه اش سجاده و چادر نماز دیده می شه، حتما اهل نمازه و اون وقت اهل کار خلاف نیست و شاید این اطمینان به خاطر حرفهایی بود که می زد:" نامزد دارم، عقد کردش هستم، چه می دونم دیروز یه مردی خواست اذیت کنه دعوا کردم و...."

دو روز بعد همسایه بغلی مون اومد خونه، خونه ای که دانشجوها نشستند خونه بغلی همسایه بغلی ماست.

خلاصه یه جوری سر قضیه را باز کرد و گفت : این دختره دانشجویی که خونه آقای ... می شینه دختره پست و کثافتیه اهل همه جور کاره.

قلبم داشت از کار می افتاد، عجب خطری از بیخ گوشم گذشت، چشمام تعجب زده بودند،

زن همسایه ادامه داد: این دختره ی بیشعور چند وقت پیش یه مرد آورده بوده خونش، زن همسایه که متوجه می شه ، باهم دعواشون می شه، دختره می گه داداشمه، اما مگه مردم خرند؛ از ریخت و قیافه ی زشتش معلوم بوده چه خبر بوده؛ خاک دو عالم بر سرش.

و قرار می شه که به خوونواده اش خبر بدهند که دختره عصبانی می شه و می گه به اونها ربطی نداره و....

ولی خدا رحم کرد واقعاً شانس آوردم وگرنه حتی معاشرت با این جور آدما بدنامی واسم میآورد

خلاصه اون روز خدا جونم بدجوری غافلگیرم کرد و حسابی شرمنده مون کرد.

غرض از این همه وراجی این بود که به هر کسی اعتماد نکنید، قیافه و تیپ و سرو رو هم نمی تونه درون آدمها رو نشون بده.

خلاصه اینکه گول قیافه های مظلوم را نخورید، دقت کنید، پرس و جو کنید بعد دست دوستی بدید تا هیچ وقت هیچ اتفاق بدی نیفته.

و من امروز خیلی خوشحالم که خدا کمکم کرد تا اون دختره ی پست و بی ادب را بشناسم و دیگه اجازه ندم بیاد خونمون .

تا روز دیگر و حرفی دیگر شما را به ایزد منان می سپارم.

دوستتون دارم ، مواظب خودتون باشید.

 راستی دوستای گلم ، اگه شما هم خاطره ی جالبی دارین به ایمیلم بفرستید من هم قول می دم توی وبلاگمون بزارم

منتظر خاطرات قشنگتون هستیم. و ایمیلم : samaneh_Lar@yahoo. COM

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 5:40  توسط سمانه/ زهرا  | 

دوستای گلم سلام منم زهرا یادتون نیست؟؟؟!!!!!شرمنده که زود به زود آپ نمی کنیم سمانه خانم که کلاس دارن بنده هم رو به موتم ،بسته یا نامه ای اگه برای مردگانتون دارین بدین بلیطم کم کم داره اوکی می شه ها یکی تون حداقل بگین خدا نکنه به شماهم می گن دوست! حالا از شوخی گذشته اصلا حالم خوب نیست آنفولانزا گرفتم بر اثر گلو درد شدید صدام نا بهنجار شده خودم از شنیدن صدای خودم وحشت می کنم چه برسه به دور وبریااااا سمانه می گفت وقتی تلفن زنگ می خوره تو گوشی رو بر ندار یه وقت فکر می کنن پسری! (اینقدراوضاع صدام خرابه؟؟؟؟؟!!!) خب از این حرفا بگذریم می خوام ضایع بازی خودم رو براتون تعریف کنم افتضاح شد کل آبروم از دست رفت حالا خوبه کس دیگه ای کنارم نبود خب یه کم صبر کنین می گم چقدر هولین! واینک ماجرا از این قرار است: روز اولی که بابا جونم اومده بود خونه(از خارج برگشته بود) همه ی وسائل رو بی خیال شدم چون بابام حالش خوب نبود ومثل کنه به بابام چسبیدم خدمتتون عرض کنم که من چون بچه بابایی هستم از کنار بابام جم نمی خورم خلاصه یهو یه گوشی 6630 توجه ام رو جلب کرد از اونجا که من یه خورده (فقط یه خورده) کنجکاو تشریف دارم (از سمانه بپرسین بهتون می گه که من فقط یه خورده کنجکاوم!) همونطور که به بابام چسبیده بودم گوشی رو کش رفتم یهو متوجه نگاه مامان و بابام شدم نگاههاشون حاکی از این بود که توضیح بدم که چرا اجازه نگرفتم منم از فرصت استفاده کردم و فورا گفتم این گوشی مال کیه؟ بابام گفت: گوشی یکی ا زشاگردهام هست .منم روشنش کردم از شانس من سیم کارت هم روش بود اول ازهمه رفتم سراغ عکسا اما همه رو پاک کرده بود (در همین حین بابام یاد آور شد که زیاد کنجکاوی نکن گوشی خودمون نیستا مال مردمه ) بابام پرسید عکس چیزی داره؟ گفتم متاسفانه نه. تازه بابام دیگه بی خیال گوشی شده بود که رفتم سراغ مسیج (اس.ام.اس) یه چندتایی رو خوندم مسیج های معمولی بودن تا رسیدم به یه مسیج که به زبون شیرین خودمون نوشته بود از روش خوندم دیدم چشمها گرد شدند و همه(خانواده خودمون) زدن زیر خنده تازه متوجه شدم دارم مسیجها رو بلند می خونم ! یهو بابا ومامانم داد زدن که دختر خجالت بکش وقتی یه بار دیگه مسیج رو نگاه کردم تازه فهمیدم که اون مسیج چه مسیجی بوده!!!(از اون مسیجاااااا،گرفتین؟؟؟!!!) اون موقع بود که داشتم از خجالت آب می شدم دلم می خواست زمین دهن واکنه و منو ببلعه گوشی رو پرت کردم وبا دو رفتم تو اتاق به دنبال من خواهرم هم اومد هر دو تامون داشتیم از خنده می مردیم تا سه روز بعد مامانم هر وقت منو می دید بلند بلند می زد زیر خنده وقتی علت رو می پرسیدم می گفت یاد افتضاح تو وقیافه ات می افتم !!!!!!!!!! خب دوستان من هر خرابکاری بکنم میام میگم شماهم لطف کنین نظر بدین مرسی .
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 6:2  توسط سمانه/ زهرا  | 

سلام دوستای گلم، خوبید؟؟؟؟؟؟؟؟ خوشید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ایشاالله که تمام روزهای زندگیتون پر از شادی پر از خوشی و نشاط باشه، ایشالله که همیشه موفق و پیروز باشید.

شرمنده که نتونستم زود زود بیام و آپ کنم، این زهرا خانوم هم تنبله ؛ یه چیزی بین خودمون باشه ،زهرا ندونه ها " عاشقها همین جوری اند، تنبل و بی حوصله"

ولی راستش منم به خاطر کلاسهای جورواجوری که در طول هفته می رم نمی تونم خیلی زود زود بیام.

از اول هفته کلاس ؛ روزهای زوج عصرها کلاس دارم روزهای فرد بجز پنجشنبه دوباره کلاس. که اون هم تیرهای بابام داره به طرفم شلیک می شه به خاطر اینکه بشین و درس بخوون باید بری دانشگاه.

والله ما که تنبلیم اینجور بابایی داریم ، اون بچه زرنگها هم باباهاشون اجازه درس و دانشگاه را نمی دهند. البته دوست دارم برم دانشگاه ، اما با یکمی تبصره مثلا اینکه بدون کنکور با معدل 13 به بالا البته اینو هم بگم 13 به بالا برای رشته های تجربی؛ آره درسته من گفتم رشته ی کامپیوترم ؛ اما همین سال گذشته بصورت داوطلب آزاد یا همون غیرحضوری تو خونه درس خوندم و رفتم مدرسه و امتحان دادم تا دیپلم تجربی هم بگیرم. خب معلم نداشتم خودم خوندم معدلم هم این شده . دعوام نکنید الان می زنم زیر گریه ها

این هم یکی از اون سازهایی بود که بابام زد و من رقصیدم.

حالاهم نوبت ساز دانشگاهه که متاسفانه خیلی رقصم نمیاد. حالا ببینم چی میشه.

البته اینو هم بگم فکر نکنید بابای من از اون بداخلاقهاست ، خیلی هم مهربونه خیلی هم دوستش دارم قدر یه دنیا

از اینکه اینقدر هم به فکر پیشرفت منه ممنونم و ایشالله بتونم همراه این سازش یه رقص خوشکل کنم که حسابی خوشحال و راضی بشه

همه بگید ایشاالله

دوستای گلم گل گلدونم، یه نصیحتی به شما می کنم گوش کنید خب؛ نه نصیحت نه ، یه حرف خواهرانه، می دونم بیشتر شماها مثل این زهراخانوم از نصیحت بدتون میاد اما من نه.

سعی کنید با سازهایی که پدر و مادراتون براتون می نوازند یه رقص زیبا از خودتون دروَکنید. چون سازهایی که اونها می نوازند زیباترین سازهای عالم هست ونه غربی است و نه غیرمجاز و نه شهوت انگیز، و گوش دادن به آن و رقصیدن با آن آهنگها نه اینکه گناه دارد بلکه هرچه رقص شما زیباتر باشد ثواب بیشتری دارین.

البته یه تبصره هم داره این رقص ها باید زمانی باشه که مطمئن باشید پدر و مادراتون از آهنگهای غربی و غیرمجاز و مخالف دین استفاده نمی کنند.

از همین الان شروع کنید . مادرتون گفت اینترنتو قطع کن، بابات رو بدبخت کردی بگو چشم. افرین بچه گلم. می دونستم تو تکی.

تو تکی ، یکدونه ای ، تک دونه ای، گل قشنگ گلخونه ای، بچه ی نمونه ای ، شاهدونه ای ، راجونه ای ، رافونه ای . من می گم تک دونه ای گل قشنگ عالمی

 

راستی زهرا خانوم بابابزرگم اومد خونمون دلت بسوزه ، تو مامان بزرگ داری و منم یه بابابزرگ گل. دوستش دارم قدر یه دنیا.

یه عالمه هم برام قصه تعریف کرد، شعر خوند و... . می گم قصه نه قصه خاله خرسه و عمه سوسکه ، نه قصه های خوشکل.

باشه دفعه بعد میام می نویسم تو وبلاگ تا تو و همه اون دوستای گلم بخوونید.

راستی زهرا خانوم بابابزرگ من قصد  ازدواج داره ؛ موافقی؟؟؟؟

اگه موافقی زود بگو بلههههههههههههههههههه

بین خودمون باشه ها ؛ آروم بلند نگو تا یه وقت به گوش زهرا نرسه " این زهرا خانوم عاشق بابا بزرگم شده؛ آره والله از خودش بپرسید؛ نه نه ازش نپرسید چون اینجوری می دونه نوه ی نامزد آینده اش که من باشم قضیه رو لو دادم ، و دیگه نمی ذاره بابابزرگم عیدی به ما بده

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 8:18  توسط سمانه/ زهرا  |